آيه ا... گلپايگاني: افرادي كه كنگره مولوي را برگزار كردند، بايد از امام زمان(عج) خجالت بكشند
آيه ا... گلپايگاني: افرادي كه كنگره مولوي را برگزار كردند، بايد از امام زمان(عج) خجالت بكشند
آيتالله لطف الله صافي گلپايگاني ديروز در ديدار برگزار كنندگان كنگره علامه بلاغي گفت: افرادي كه كنگره بزرگداشت مولوي را در ايران برگزار كرده اند و آن حرف ها را بيان نمودند بايد از امام زمان (عج) خجالت بكشند. وي ضمن محكوم كردن برگزاري اين كنگره ادامه داد: بنده به شدت كنگره مولوي را محكوم كرده و مخالف برگزاري آن بودم. 
به گزارش خبرنگار سرويس دين و انديشه خبرگزاري انتخاب، اين مرجع تقليد افزود: پول هايي كه در اين مراسم هزينه شد بايد در مراسم هاي تبيين شخصيت هاي علمي و ديني هزينه مي گرديد.
بر پايه اين گزارش حضرت آيت الله صافي گلپايگاني چندي قبل در ديدار با خيران مدرسه ساز، با اشاره به ضرورت برپايي امر به معروف و نهي از منكر در جامعه، ساخت مدرسه موسيقي را حرام دانسته و گفته بود: ساخت مدرسه موسيقي نه تنها براي جامعه مفيد نيست، بلكه كار حرامي است.شنيده ها حاكي از آنست كه مرجع عاليقدر آيت الله نوري همداني نيز با برگزاري چنين مجالسي مخالفت كرده و چندي قبل مولوي را دشمن اهل بيت(ع) معرفي كرده بود.
مولوي كه بود؟
جلالالدين محمد درششم ربيعالاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكرهنويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت ميكرد پنج ساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ در سال 617 هجري بدانيم، سن جلالالدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلالالدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد.
چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيتاللهالحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به ارزنجان رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاهنام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزنالاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.
بازبه قول افلاكي، جلالالدين محمددرهفده سالگي درشهرلارنده بهامرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافتهاند.
مولانا و خانواده او
مولانا جلال الدين محمد مولوي در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شد.هر چند او در اثر خود فيه مافيه اشاره به زمان پيش تري مي كند ؛ يعني در مقام شاهدي عيني از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن مي گويد .در شهر بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل يك معبد كهنه آكنده از روح ،انباشته از فرشته سر شار از تقدس بود .كودك خاندان خطيبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه اي آميخته به تكريم و اعتقاد او را جلال الدين مي خواندند –جلال الدين محمد .پدرش بهاء ولد كه يك خطيب بزرگ بلخ ويك واعظ و مدرس پر آوازه بود از روي دوستي و بزرگي او را ((خداوندگار)) مي خواند خداوندگار براي او همه اميدها و تمام آرزوهايش را تجسم مي داد .با آنكه از يك زن ديگر ـدختر قاضي شرف – پسري بزرگتر به نام حسين داشت ،به اين كودك نو رسيده كه مادرش مومنه خاتون از خاندان فقيهان وسادات سرخس بود ـ ودر خانه بي بي علوي نام داشت- به چشم ديگري مي ديد.خداوندگار خردسال براي بهاءولد كه در اين سالها از تمام دردهاي كلانسالي رنج مي برد عبارت از تجسم جميع شاديها و آرزوها بود .ساير اهل خانه هم مثل خطيب سالخورده بلخ ،به اين كودك هشيار ،انديشه ور و نرم و نزار با ديده علاقه مي نگريستند .حتي خاتون مهيمنه مادربهاء ولد كه در خانه ((مامي)) خوانده مي شد و زني تند خوي،بد زبان وناسازگار بود ،در مورد اين نواده خردسال نازك اندام و خوش زبان نفرت وكينه اي كه نسبت به مادر او داشت از ياد مي برد. شوق پرواز در ماوراي ابرها از نخستين سالهاي كودكي در خاطر اين كودك خاندان خطيبان شكفته بود .عروج روحاني او از همان سالهاي كودكي آغاز شد –از پرواز در دنياي فرشته ها ،دنياي ارواح ،و دنياي ستاره ها كه سالهاي كودكي او را گرم وشاداب و پر جاذبه مي كرد . در آن سالها رؤياهايي كه جان كودك را تا آستانه عرش خدا عروج مي داد ،چشمهاي كنجكاوش را در نوري وصف ناپذير كه اندام اثيري فرشتگان را در هاله خيره كننده اي غرق مي كرد مي گشود .بر روي درختهاي در شكوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهاي خندان مي ديد . در پرواز پروانه هاي بي آرام كه بر فراز سبزه هاي مواج باغچه يكديگر را دنبال مي كردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح مي خواندند به صورت ستاره هاي از آسمان چكيده مي يافت .فرشته ها ،كه از ستاره ها پائين مي مدند با روحها كه در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا مي رفتند طي روزها وشبها با نجوايي كه در گوش او مي كردند او را براي سرنوشت عالي خويش ،پرواز به آسمانها ،آماده مي كردند –پرواز به سوي خدا .
موقعيت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا
-پدر مولانا بهاء ولد پسر حسين خطيبي در سال (546) يا (542)هجري قمري در بلخ خراسان آنزمان متولد شد.خانواده اي مورد توجه خاص و عام و نه بي بهره از مال و منال و همه شرايط مهياي ساختن انساني متعالي .كودكي را پشت سر مي گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حكم را فرا مي گيرد .محمد بن حسين بهاء الدين ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود 542ق/1148ميا كمي دير تر )از متكلمان الهي به نام بود . بنا به روايت نوه اش ؛شخص پيامبر (ص)اين اقب را در خوابي كه همه عالمان بلخ در يك شب ديده بودند ؛به وي اعطا كرده است .بهاء الدين عارف بود و بنا بر برخي روايات ؛او از نظر روحاني به مكتب احمد غزالي (ف.520ق/1126م)وابسته است .با اين حال نمي توان قضاوت كرد كه عشق لطيف عرفاني ؛ آن گونه كه احمد غزالي در سوانح خود شرح مي دهد ؛چه اندازه بر بهاءالدين و از طريق او بر شكل گيري روحاني فرزندش جلال الدين تاثير داشتهاست .اگر عقيده افلاكي در باره فتوايي بهاء الدين ولد كه: زناءالعيون النظر صحت داشته باشد ؛ مشكل است كه انتساب او به مكتب عشق عارفانه غزالي را باور كرد حال آنكه وابستگي نزديك او به مكتب نجم الدين كبري ؛موسس طريقه كبرويه به حقيقت نزديكتر است .بعضي مدعي شده اند كه خانواده پدري بهاءالدين از احفاد ابو بكر ؛خليفه اول اسلام هستند .اين ادعا چه حقيقت داشته باشد و چه نداشته باشد درباره پيشينه قومي اين خانواده هيچ اطلاع مسلمي در دست نيست .نيز گفته شده كه زوجه بهاءالدين ؛از خاندان خوارزمشاهيان بوده است كه در ولايات خاوري حدود سال 3-472ق/1080م حكومت خود را پايه گذاري كردند ولي اين داستان را هم مي توان جعلي دانست و رد كرد .او با فردوس خاتون ازدواج مي كند ،كه برخي به علت اشكال زماني در اين ازدواج شك نموده اند .
او براي دومين بار به گفته اي ازدواج مي كند .همسر او بي بي علوي يا مومنه خاتون است كه او را از خاندان فقيهان و سادات سرخسي مي دانند .
از اين بانو ،علاو الدين محمد در سال 602 و جلال الدين محمد در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شدند.بهاء الدين از جهت معيشت در زحمت نبود خالنه اجدادي و ملك ومكنت داشت .در خانه خود در صحبت دوزن كه به هر دو عشق مي ورزيد ودر صحبت مادرش((مامي))و فرزندان از آسايش نسبي بر خورداربود ذكر نام الله دايم بر زبانش بود وياد الله به ندرت از خاطرش محو مي شد با طلوع مولانا برادرش حسين و خواهرانش كه به زاد از وي بزرگتر بودند در خانواده تدريجاً در سايه افتادندوبعدها در بيرون از خانواده هم نام وياد آنها فراموش شد .جلال كه بر وفق آنچه بعدها از افواه مريدان پدرش نقل ميشد ؛ از جانب پدر نژادش به ابوبكر صديق خليفه رسول خدا مي رسيد و از جانب مادر به اهل بيت پيامبر نسب ميرسانيد .
پدر مولانا:
پدرش محمدبن حسين خطيبي معروف به بهاءالدين ولدبلخي وملقب به سلطانالعلماءاست كه ازبزرگان صوفيه بود و به روايت افلاكي احمد دده در مناقبالعارفين، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالي ميپيوست و مردم بلخ به وي اعتقادي بسيار داشتند و بر اثر همين اقبال مردم به او بود كه محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.
گويند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودكه بهاءالدين ولدهمواره برمنبربه حكيمان وفيلسوفان دشنام ميداد و آنان را بدعتگذار ميخواند.
گفتههاي اوبر سر منبر بر امام فخرالدين رازي كه سرآمد حكيمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نيز بود گران آمد و پادشاه را به دشمني با وي برانگيخت.
بهاءالدين ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر ديدو براي رهانيدن خويش از آن مهلكه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردكه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گويندهنگاميكه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترك ميكرد از عمر پسر كوچكش جلالالدين بيش از پنج سال نگذشته بود.
افلاكي در كتاب مناقبالعارفين در حكايتي اشاره ميكند كه كدورت فخر رازي با بهاءالدين ولداز سال 605 هجري آغاز شدومدت يك سال اين رنجيدگي ادامه يافت و چون امام فخر رازي در سال 606 هجري از شهر بلخ مهاجرت كرده است، بنابرايننميتوان خبردخالت فخررازي رادردشمني خوارزمشاه با بهاءالدين درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدين ازخوارزمشاه تا بدان حدكه موجب مهاجرت وي از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتني بر حقايق تاريخي نيست.
تنها چيزي كه موجب مهاجرت بهاءالدين ولدوبزرگاني مانند شيخ نجمالدين رازي به بيرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتلعامها و نهب و غارت و تركتازي لشكريان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، كه مردم دورانديشي را چون بهاءالدين به ترك شهر و ديار خود واداشته است.
اين نظريه را اشعار سلطان ولد پسر جلالالدين در مثنوي ولدنامه تأييد ميكند. چنانكه گفته است:
كرد از بلخ عزم سوي حجاز زانكه شد كارگر در او آن راز
بود در رفتن و رسيد و خبر كه از آن راز شد پديد اثر
كرد تاتار قصد آن اقلام منهزم گشت لشكر اسلام
بلخ را بستد و به رازي راز كشت از آن قوم بيحد و بسيار
شهرهاي بزرگ كرد خراب هست حق را هزار گونه عقاب
اين تنها دليلي متقن است كه رفتن بهاءالدين از بلخ در پيش از 617 هجري كه سال هجوم لشكريان مغول و چنگيز به بلخ است بوقوع پيوست و عزيمت او از آن شهر در حوالي همان سال بوده است.
جواني مولانا:
پس از مرگ بهاءالدين ولد، جلالالدين محمدكه درآن هنگام بيست و چهار سال داشت بنا به وصيت پدرش و يا به خواهش سلطان علاءالدين كيقباد بر جاي پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدي شغل فتوي و امور شريعت گرديد. يكسال بعدبرهانالدين محقق ترمذي كه از مريدان پدرش بود به وي پيوست. جلالالدين دست ارادت به وي داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزيمت كردتا در علوم ظاهر ممارست نمايد. گويند كه برهانالدين به حلب رفت وبه تعليم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاويه مشغول تحصيل شد. در آن هنگام تدريس آن مدرسه بر عهده كمالالدين ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابنالعديم قرار داشت و چون كمالالدين از فقهاي مذهبي حنفي بودناچاربايستي مولانا درنزد او به تحصيل فقه آن مذهب مشغول شده باشد. پس از مدتي تحصيل در حلب مولانا سفردمشق كردواز چهار تا هفت سال در آن ناحيه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوماسلامي زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمين شهربهخدمت شيخ محييالدين محمدبن علي معروف به ابنالعربي (560ـ638)كه ازبزرگان صوفيه اسلام وصاحب كتاب معروف فصوصالحكم است رسيد. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بيش از چار سال به طول نيانجاميده است، زيرا وي در هنگام مرگ برهانالدين محقق ترمذي كه در سال 638 روي داده در حلب حضور داشته است.
مولانا پس از گذراندن مدتي درحلب وشام كه گويامجموع آن به هفت سال نميرسد به اقامتگاه خود، قونيه رهسپار شد. چون بهشهرقيصريه رسيدصاحب شمسالدين اصفهانيميخواست كه مولانارابه خانه خودبرداماسيد برهانالدين ترمذي كه همراه او بود نپذيرفت و گفت سنت مولاي بزرگ آن بوده كه در سفرهاي خود، در مدرسه منزل ميكرده است.
سيدبرهانالديندرقيصريه درگذشت وصاحب شمسالدين اصفهاني مولاناراازاين حادثه آگاه ساخت ووي به قيصريه رفت و كتب و مرده ريگ او را بر گرفت و بعضي را به يادگار به صاحب اصفهاني داد و به قونيه باز آمد.
پس ازمرگ سيدبرهانالدين مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدريس بنشست و از 638 تا 642 هجري كه قريب پنج سال ميشود به سنت پدر و نياكان خود به تدريس علم فقه و علوم دين ميپرداخت.
اوضاع اجتماع و حكومت در دوره مولانا
مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنيا آمد . خوارزمشاه در سال 3(-602ق) موطن جلال الدين را كه در تصرف غوريان بود تسخير كرد .مولوي خود در اشعارش ،آنجا كه كوشيده است شرح دهد كه هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است ...به خونريزي جنگ ميان خوارزمشاهيان و غوريان اشاره مي كند. در آن هنگام كه خداوندگار خاندان بهاء ولد هفت ساله شد (611-604) خراسان وماوراء النهر از بلخ تا سمرقند و از خوارزم تا نيشابور عرصه كروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود .ايلك خان در ماوراءالنهر وشنسبيان در ولايت غور با اعتلاي او محكوم به انقراض شدند.اتابكان در عراق و فارس در مقابل قدرت وي سر تسليم فر.د آوردند .در قلمرو زبان فارسي كه از كاشغر تا شيراز و از خوارزم تا همدان و ان سو تر امتداد داشت جز محروسه سلجوقيان روم تقريباً هيچ جا از نفوذ فزاينده او بر كنار نمانده بود . حتي خليفه بغداد الناصرين الله براي آنكه از تهديد وي در امان ماند ناچار شد دايم پنهان و آشكار بر ضد او به تجريك و توطئه بپردازد . توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و استبدادش را همراه تركان و خوارزميانش همه جا برد.
يك لشكر كشي او بر ضد خليفه تا همدان و حتي تا نواحي مجاور قلمرو بغداد پيش رفت فقط حوادث نا بيوسيده و حساب نشده اورا به عقب نشيني واداشت .لشكر كشي هاي ديگرش در ماوراء النهر وتركستان در اندك مدت تمام ماوراءالنهر وتركستان در اندك مدت تمام اوراءالنهر و تركستان را تا آنجا كه به سرزمين تاتار مي پيوست مقهور قدرت فزاينده او كرد .قدرت او در تمام اين ولايات مخرب ومخوف بود و تركان فنقلي كه خويشان مادرش بودند ستيزه خويي وبي رحمي و جنگاوري خود را پشتيبان آن كرده بودند .مادرش تركان خاتون ،ملكه مخوف خوارزميان ،اين فرزند مستبد اما عشرتجوي ووحشي خوي خويش را همچون بازيچه يي در دست خود مي گردانيد .خاندان خوارزمشاه در طي چندين نسل فرمانروايي ،خوارزم و توابع را كه از جانب سلجوقيان بزرگ به آنها واگذار شده بود به يك قدرت بزرگ تبديل كرده بود نياي قديم خاندان قطب الدين طشت دار سنجر كه خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود ،برده ايي ترك بود و در دستگاه سلجوقيان خدمات خود را از مراتب بسيار نازل آغاز كرده بود .در مدت چند نسل اجداد جنگجوي سلطان اقطاع كوچك اين نياي بي نام و نشان را توسعه تمام بخشيدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدين تكش قدرت پرورندگان خود ـسلجوقيان ـرا در خراسان و عراق پايان داده بود .خود شاه با پادشاه غور و پادشاه سمرقند جنگيده بود.حتي با قراختائيان كه يك چند حامي و متحد خود وپدرش در مقابل غوريان بودند نيز كارش به جنگ كشيده بود.
تختگاه او محل نشو ونماي فرقه هاي گوناگون ومهد پيدايش مذاهب متنازع بود. معتزله كه اهل تنزيه بودند در يك گوشه اين قلمرو وسيع با كراميه كه اهل تجسيم بودند در گوشه ديگر ،دايم درگيري داشتند .صوفيه هم بازارشان گرم بود و از جمله در بين آنها پيروان شيخ كبري نفوذشان در بين عامه موجب توهم و نا خرسندي سلطان بود .اشعريان كه به علت اشتغال به ريزه كاريهاي مباحث مربوط به الهيات كلام به عنوان فلاسفه خوانده مي شدند هم نزد معتزله و كراميه و هم نزد اكثريت اهل سنت كه در اين نواحي غالباًحنفي مذهب بودند و همچنين نزد صوفيه نيز كه طرح اين گونه مسائل را در مباحث الهي مايه بروز شك و گمراهي تلقي مي كردند مورد انتقاد شديد بودند .وعاظ صوفي و فقهاي حنفي كه متكلمان اشعري و ائمه معتزلي را موجب انحراف و تشويش اذهان عام مي ديدند از علاقه اي كه سلطان به چنين مباحثي نشان ميداد نا خرسند بودند و گه گاه به تصريح يا كنايه نا خرسندي خود را آشكار مي كردند.
دربار سلطان عرصه بازيهاي سياسي قدرتجويان لشكري از يك سو و صحنه رقابت ارباب مذاهب كلامي از سوي ديگر بود .در زمان نياكان او وجود اين منازعات بين روساي عوام در دسته بندي هاي سياسي هم تاثير گذاشته بود چنانكه خوارزمشاهان نخستين ظاهراً كوشيده بودند از طريق وصلت با خانواده هاي متنفذ مذهبي احساسات عوام را پشتيبان خود سازند ونسبت خويشي كه بعدها بين خاندان بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهيان ادعا شد ظاهراً از همين طريق بوجود آمده بود .با آنكه صحت اين ادعا هرگز ازلحاظ تاريخ مسلم نشد احتمال آنكه كثرت مريدان بهاءولد ؛موجب توهم سلطان و داعي الزام غير مستقيم او به ترك قلمرو سلطان شده باشد هست .
معهذا غير از سلطان تعدادي از فقها ئ قضات و حكام ولايات هم ؛ به سبب طعنهايي كه بهاءولد در مجالس خويش در حق آنها اظهار مي كرد بدون شك در تهيه موجبات نارضايتي او از اقامت در قلمرو سلطان عامل موثر بود.
در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه كه بلخ هم كوته زماني قبل از ولادت خداوندگار به آن پيوسته بود (603) تعداد واعظان بسيار بود .و بهاءولد از واعظاني بود كه از ارتباط با حكام و فرمانروايان عصر ترفع مي ورزيد و حتي قرابت سببي را كه بر موجب بعضي از روايات با خاندان سلطان داشت _اگر داشت-وسيله اي براي تقرب به سلطان نمي كرد .از سلطان به سبب گرايشهاي فلسفي وي ناخرسند بود .فلسفه بدان سبب كه با چون و چرا سر وكار داشت با ايمان كه تسليم و قبول را الزام مي كرد مغاير مي ديد .لشكر كشي سلطان بر ضد خليفه بغداد بي اعتنايي او در حق شيخ الشيوخ شهاب الدين عمر سهروردي كه از جانب خليفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شيخ الشيوخ شهاب الدين عمر سهروردي كه از جانب خليفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شيخ مجد الدين بغدادي صوفي محبوب خوارزم كه حتي مادر سلطان را ناخرسند كرد ؛ در نظر وي انعكاس همين مشرب فلسفي و بي اعتقادي او در حق اهل زهد و طريقت بود . در آن زمان بلخ يكي از مراكز علمي اسلامي بود .اين شهر باستاني در دوره پيدايش تصوف شرق سهم مهمي را ايفا كرده ،موطن بسياري از علماي مسلمان در نخستين سده هاي هجري بوده است .ازآنجائيكه اين شهر پيش از اين مركز آيين بودا بوده است احتمال دارد ساكنانش _يا جوش_واسطه انتقال پاره اي از عقايد بودايي كه در افكار صوفيان اوليه منعكس است قرار گرفته باشد:مگر ابراهيم بن ادهم ((شاهزاده فقير روحاني))از ساكنان پاكژاد بلخ نبوده كه داستان تغيير كيش او در هيأت افسانه بودا نقل شده است ؟
فخر الدين رازي فيلسوف و مفسر قرآن كه نزد محمد خوارزمشاه محبوبيتي عظيم داشت ،در دوران كودكي جلال الدين يكي از علماي عمده شهر بود.گفته مي شد كه او حكمران را عليه صوفيان تحريك كرد و سبب شد كه مجد الدين عراقي عارف را در آمودريا (سبيحون)غرق كنند (616ق/1219م)بهاءالدين ولد نيز همان گونه كه از نوشته هايش بر مي آيد ظاهراً با فخرالدين رازي مناسبات دوستانه نداشته است:اين متكلم الهي پرهيزگار و عارف كه (..از كثرت تجليات جلالي ،مزاج مباركش تند و باهيبت شده بود...)قلباً با فلسفه و نزديكي معقولات با دين مخالف بود اين نگرش را كه پيش از اين ،در يك سده قبل ،در اشعار سنايي آشكارگشته بود ،جلال الدين هم به ارث برد . دوستش شمس الدين رازي را ((كافر سرخ))مي خواند ،اين طرز فكر را قويتر ساخت .نيم سده بعد از مرگ رازي مولانا جلال الدين از سرودن اين بيت پرهيز نكرد كه:
اندر اين بحث ار خرد ره بين بدي
فخر رازي راز دار دين بدي
به هر تقدير تعريض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازي(تعرضهاي گزنده وانتقادهاي تندي كه او در مجالس وعظ از فخررازي و حاميان تاجدار او مي كرد البته خصومت انان را بر مي انگيخت) و اصحاب وي شامل سرزنش سلطان در حمايت آنها نيز بود .از اين رو مخالفان از ناخرسنديي كه سلطان از وي داشت استفاده كردند و با انواع تحريك و ايذا ؛زندگي در بلخ ؛ در وخش ؛در سمرقند و تقريباً در سراسر قلمرو سلطان را براي وي دشوار كردند.بدين سان توقف او در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وي را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملك نشان دادنددر آن زمان تهديد مغولان در آسياي مركزي احساس مي شده است خوارزمشاه خود با كتن چند تاجر مغول مهلك ترين نقش را در داستان غم انگيزي كه در خلال سالهاي بعد ،به تمام خاور نزديك .و دور كشيده شد ،بازي كرد .دلايل سفر بهاءالدين به سرزمينهاي بيگانه هر چه بود او همراه مريدانش (كه سپهسالار ،تعداد سان را 300نفر مي گويد)در زماني كه مغولان شهر را غارت كردند ،از موطن خود بسيار فاصله گرفته بودند.بلخ در سال 617ق/1220م به ويرانه هايي بدل شد و هزاران نفر به قتل رسيدند .
چون تو در بلخي روان شو سوي بغداد اي پدر
تا به هردم دورتر باشي ز مرو و ازهري
مقارن اين احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمرقند و بخارا و نواحي مجاور سيحون بشدت دستخوش تزلزل و بي ثباتي وبود .از وقتي قراختائيان و سلطان سمرقند ؛قدرت و نفوذ خود را در اين نواحي از دست داده بودند .اهالي بسياري از شهرهاي آن حدود به الزام عمال خوارزم شاه شهر وديار خود را رها كرده بودند و خانه هاي خود را به دست ويراني سپرده بودند.در چنين احوالي شايعه احتمال يا احساس قريب الوقوع يك هجوم مخرب و خونين از جانب اقوام تاتار اذهان عامه را به شدت مظطرب مي كرد .بهاءولد كه سالها در اكثر بلاد ماوراءالنهر و تركستان شاهد ناخرسندي عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن بلاد را در مقابل هجوم احتمالي تاتار امري محقق مي يافت خروج از قلمرو خوارزمشاه را براي خود و ياران مقرون به مصلحت و موجب نيل به امنيت تلقي مي كرد .در آن ايام بلخ يكي از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب مي شد كه مثل سه شهر ديگر آن مرو و هرات و نيشابور بارها تختگاه فرمانروايان ولايت گشته بود .با آنكه طي نيم قرن در آن ايام ؛ معروض ويرانيهاي بسيار شده بود در اين سالها هنوز از بهترين شهرهاي خراسان و آبادترين پرآوازه ترين آنها به شمار مي آمد غله آن چندان زياد بود كه از آنجا به تمام خراسان و حتي خوارزم غله مي بردند .مساجد و خانقاهها ي متعدد در انجا جلب نظر مي كرد .مجالس وعظ وحديث در آنجا رونق داشت وشهر به سبب كثرت مدارس و علما وزهاد ((قبة الاسلام ))خوانده مي شد .از وقتي بلخ به دست غوريان افتاد و سپس به قلمرو خوارزمشاهيان الحاق گشت شدت اين تحريكات عامل عمده اي در ناخرسندي بهاء ولد از اين زاد بوم ديرينه نياكان خويش بود.در قلمرو خوارزمشاه كه مولانا آن راپشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن در ميان بود .از جنگهاي سلطان با ختائيان ،از جنگهاي سلطان با خليفه و از جنگهاي سلطان در بلاد ترك و كاشغر .تختها مي لرزيد و سلاله هايي فرمانروايي منقرض ميگشت .آوازه هجوم قريب الوقوع تاتار همه جا وحشت مي پراكند و شبح خان جهانگشاي از افقهاي دور دست شرق پيش مي آمد و رفته رفته خوازمشاه جنگجوي مهيب را هم به وحشت مي انداخت .از وقي غلبه بر گور خان ختايي (607)قلمرو وي را با سرزمينهاي تحت فرمان چگيز خان مغول همسايه كرده بود وحشت از اين طوايف وحشي و كافر در اذهان عا مه خلق خاصه در نواحي شرقي ماوراء النهر احساس مي شد .حتي در نيشابور كه از غريبترين ولايات خراسا ن محسوب ميشد در اين اوقات دلنگراني هاي پيش از وقت بود كه بعدها از جانب مدعيان اشراف بر آينده به صورت يك پيشگوئي شاعرانه به وجود آمد و به سالها ي قبل از وقوع حادثه منسوب گشت.آوازه خا ن جهانگشاي ،چنگيز خان مغول تمام ماوراءالنهر وخراسان را به طور مبهم و مرموزي در آن ايام غرق وحشت مي داشت . جنگهاي خوارزمشاه هم تمام تركستان وماوراءالنهر را در آن ايام در خون و وحشت فرو مي برد .مدتها بعد جاده ها آكنده از خون وغبار بود و سواران ترك و تاجيك مانند اشباح سرگردان در ميانه اين خون وغبار دايم جابه جا مي شدند.خشم وناخرسندي كه مردم اطراف از همه جا از خوارزميان غارتگر و ناپرواي سلطان داشتند از نفرت و وحشتي كه آوازه حركت تاتار يا وصول طلايه مغول به نواحي مجاور به ايشان القا ميكرد كمتر نبود .اين جنگجويان سلطاني كه بيشتر تركان فنقلي واز منسوبان مادر سلطان بودند در كرو فر دايم خويش ، كوله بار ها و فتراكهاشان همواره از ذخيره ناچيز سياه چادر ها ي بين راه يا پس انداز محقر آنها در جاده ها و حوالي مرزها آؤامس روستاها ، امنيت شهر ها و حتي آرامش شبانان بيابانها را به شدت متزلزل مي ساخت .تمام قلمرو سلطان طي سالها تاخت وتاز خوارزميان و تركان فنقلي در چنگال بيرحمي و نا امني و جنگ و غارت دست وپا ميزد . در خوارزم نفوذ تركان خاتون مادر سلطان و مداخله دايم اودر كارها مردم را دستخوش تعدي تركان فنقلي مي داشت .خود سلطان جنون جنگ داشت و جز جنگ كه هوس شخصي او بود تقريبا تمام كارهاي ملك را به دست مادرش تركان خاتون و اطرافيان نا لايق سپرده بود . در سالهايي كه خانواده بهاء ولد به سبب ناخرسندي از سلطان خوارزم يا به ضرورت تشويش از هجوم تاتار ،در دنبال خروج از خراسان مراحل يك مهاجرت ناگزير را در نواحي شام وروم طي مي كرد خانواده سلطان خوارزم هم سالهاي محنت و اضطراب دشواري را پشت سر مي گذاشت .
علاء الدين محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتر عصر آخر ين سالهاي سلطنت پرماجراي خويش را در كشمكش روحي بين حالتي از جنگبارگي لجاجت آميز و جنگ ترسي بيمارگونه و ماليخوليايي سر ميكرد.بيست ويك سال فرمانرايي او از مرده ريگ پدرش علاء الدين تكش تدريجا يك امپراطوري فوق العاده وسيع را بوجود آورد پس از او پسرش جلال الدين مينكبرني كه براي نجات ملك از دست رفته پدرش طي سالها همچنان دربدر با مغول ميجنگيد موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد .عادت به عيش ومستي او را از تامل در كارها مانع مي امد .بدين سان از سي سال جنگهاي او وپدرش جز بدبختي پدر و قتل يا درويشي پسر چيزي حاصل نشد .دروازه روم هم كه با شكست ياسي چمن بر روي خوارزمشاه بسته ماند بر روي واعظ بلخ كه با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترك كرده بودگشوده ماند .در همان اوقات كه خوارزمشاه جوان در آنسوي مرزهاي روم طعمه گرگ شد يا به درويشي گمنام تبديل گشت مولاناي جوان كه او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال الدين خوانده مي شد ، در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتي و واعظ نام آوري مورد تعظيم و قبول عام واقع بود و بعدها نيز كه طريقه صوفيه را پيش گرفت درويشي پر آوازه شد ووقتي سلاله سلطان محمد خوارزم شاه در غبار حوادث ايام محو شد سلاله بهاء ولد در روشني تاريخ با چهره نوراني مجال جلوه يافت.
اخلاق وافكار مولانا:
در اينجا سخن از پارساي عاشق پيشه و پاكباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است كه سالها اسير بي دلان بود و به بركت عشق ترك اختيار كرد و سوزش جان را نه از طريق كلام بلكه بوسيله نغمه هاي ني بگوش جهانيان رسانيد؛ نواي بي نوايي سر داد و بلاجويان را به دنياي پرجاذبه و عطرانگيز عشق دعوت كرد و در گوش هوششان خواند كه در اين وادي مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سوداي برابري نيست.جلال الدين محمد مولوي ،جان باخته دلبسته محتشمي است كه بي پروا جام جهان نما ي عشق را از محبوبي بنام شمسملك داد تبريز در دست گرفت و تا آخرين قطره آن را مشتاقانه نوشيد و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروي بالهاي گسترده آواهاي دل انگيز موسيقي نشست وصلا در داد :
جان من كوره است و با آتش خوش است
كوره راه اين يبس كه خانه آتش است
خوش بسوز اين خانه را اي شير مست
خانه عاشق چنين اولي تر است
اوست كه در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود مفهوم عشق را به شيوهاي نظري و عملي براي صاحبدلان توجيه كرد وخواننده كنجكاو اشعارش را از محدود به نامحدود سير داد او از خود واراسته و بروح ازلي پيوسته بود موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعينات خاص را پريشان و آشفته كرد خرقه و تسبيح رابسويي گذاشت و گفت:
آن شد كه مي نشستم چون زاهدان به خلوت
عنقا چگونه گنجد در كنج آشيانه
منبعد با حريفان دور مدام دارم
در گوشه خرابات با زخمه چغانه
مولانا در لحظات و آنات شور و شيدايي كه با عتراف خودش «رندان همه جمعند در اين دير مغانه» چه زيبا آتش سوزان را برابر ديدگان وارستگان بكمك كلمات موزون الهامي مجسم مي كند بطوريكه خواننده صاحبدل لهيب اين اسطر لاب اسرار حقايق را در جان عاشق پيش خود احساس مي نمايد شمس تبريزي كه بود كه چنين آتشي در تار و پود فقيه بلخ افروخته بود كه وادارش كرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگويد:
همچو پروانه شرر را نور ديد
احمقانه در فتاد از جان بريد
ليك شمع عشق آن شمع نيست
روشن اندر روشن اندر روشني است
او به عكس شمعهاي آتشي است
مي نمايد آتش و جمله خوشي است
جلال الدين محمد مديحه سراي صفا وفا وانسانيت توجيه تازه ظريف و دقيقي از عشق دارد كه تا كنون در فرهنگنامه هاي دارالعلم جهاني عشق درباره آن چنين سخني نيامده و توجيه نشده است مكالمه و مناظره عقل با عشق در ديوان كبير و ديوان معرفت «مثنوي» بحث انگيز و خواندني است مولاناي عاشق بلاكشان صبور آتش خواري را در وادي عشق مي طلبد و وارستگاني را دعوت مي كند كه در برابر ناملايمات ناشي از مهجوري و مشتاقي دامن تحمل و توكل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.
بيقراري نا آرامي جلال الدين محمد مولود حدت . شدت . غيرت و صداقت در عشق شمس اسيت كه همه كاينات را دروجود معشوق مي ديد و خود را ديوانه عشق مي دانست چه بسيار روزان و سرشباني سركشتگي و آشفتگيش را در سماع و پايكوبي مي گذرانيد واستمرار در چرخندگي بيانگر طبيعت نا آرامش بود ظاهر بيان قونيه مي گفتند مدرس بلامنازع روم شرقي را از درد عشق ديوانه شده است .
مولانا با اينكه در سي و پنجمين بهار زندگيش بود عشق شمس كهنسال طوفاني در روح و جانش برانگيخت ولي جلاالدين محمد از اين طوفان كه چون نيزك يا شهاب تاقب در آسمان دلش جهيد و سراسر پيكرش يكباره گرم كرد شادمان بود و رندانه مي گفت :
براي درك عظمت منشور عرفان ويژه جلال الدين محمد كه در آثارش پنهانست بايد شناگر باد تجربه اي بود از درياهاي مواج و سهمگين ديوان كبير شش دفتر مثنوي و رساله مافيه نهراسيد و شناوري كرد تا صدفهاي حامل درهاي يتيم را فراچنگ آورد. بمراتب درين سير و سلوك كه هفت وادي يا هفت منزل و بقولي هفت خوان نصوف است توجهي نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در كاينات بوده و معرفت صوفيانه را از خويشتن شناسي آغاز كرده و معتقد است هر سالك مومني وقتيكه صفحات كتابي وجود تكويني خود را با خلوص نيت مطالعه و محتواي آنرا بخوبي درك نمود بي شك پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدين محمد خود شناسي است .
اخلاق ،افكار وعقايد مولوي دريايي بس عطيم و پهناور است كه در اين گفتار بيش از يك قطره آن ر ا نمي توان ارائه داد،بايد سالها در عرفان غور كرد تا توفيق درك مطالب اثر عظيم مولانا را به دست آورد و توانست پيرامون افكار او شرح و تعليق نوشت.مولانا جلال الدين رومي يا مولانا محمد بلخي خراساني در بيان اطوار عشق ، زبان خاص خود را دارد . مولانا داراي بياني گرم و نغماني خسته و در مقام بيان تحقيقات عرفاني مطالب را تنزل مي دهد تا به فهم نزديك شود و در عذوبت بيان و گرمي سخن آدمي را جذب مي كند و شور و حالي خاص مي بخشد.مولانا نيك آگاه بود كه همه مظاهر جز اسطرلابهاي ضعيفي كه راه به سوي آفتاب الهي را نشان ميدهند ،نيستند .اما اگر غباري بر نمي خاست و يا برگهاي باغ به رقص در نمي آمد ند ،جنبش نسيم پنهان كه جهان را زنده ميدارد گچونه قابل رءيت مي شد ؟هيچ چيز بيرون از اين رقص نيست:
مولوي مردي پخته و عارفي جامع و در عين شوريدگي داراي متانت و از لحاظ جامعيت و تبحر در علوم ادبي ،عربي و فارسي و احاطه به دواين شعرا و تسلط به حديث و قران و علم كلام و تحصيل عرفان و تصوف به نحو عميق ،و افزون بر همه فضائل داراي هوش و استعداد حيرت آور است مولانا عارف كاملي بود كه با شمس الدين تبريزي بر سبيل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتي ومقام و حال او مستعد از براي جهش و جذبه آماده از براي جرقه اي بود كه خرمن وجود او را بسوزاند و تبديل به شعله تابناك كرد .و چه بسا نزد مولانا نيز حقايقي بود كه شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومريد حود مي توانست از آن تاثير پذيرد .
زهي خورشيد بي پايان كه ذراتت سخن گويان
تو نور ذات الهي ،تو الهي ،نمي دانم
آنچه را مولوي مي ستايد ،تنها خورشيد درخشان وفيض بخش نيست ،بلكه آن نور مشفقي است كه ثمره به بار مي آورد و عالم را سرشار مي سازد.
نردبان روحاني:
مولوي حيات را حركت بي وقفه به سوي تعالي مي داند .استكمال تمامي آفرينش از فروترين تظاهر تا برترين تجلي ،و سير تكاملي فرد ،هردو را مي توان در رتو اين نور لحاظ كرد.نردباني كه انسان را رو به آسمان مي برد پير راشد در مراحل منظم ،مرد سفر را به سوي حقايق عالي تر ارشاد مي كندتا آنكه درهاي حق گشوده مي شود و ديگر در عشق نياز به نردبان نيست ،سماع نيز نردباني به سوي آسمان است سلامت نفس و صفا وصميميت دميدن حيات و روحيه نشاط واميد در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.
روحيه مريدداري و جلب نفوس و تزريق عبوديت نسبت به او در مريدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است .مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افكار او از موجبات عدم ابتلاء انسانها به الحاد و بد آموزي و سبب درك مباني و عقايد ديني و ارجاع نفوس به توحيد و ايجاد شوق در پي گيري مباحث اصول وعقايد است.او در نتزل دادن مباني صعب عرفاني و القاء آن به صاحبان ذوق بي اندازه ماهر و موفق بوده است و در كلمات او شطحيات ديده نمي شود.مولانا در جنب بيان حقايق با بياني جذاب به ادبيات فارسي خدمت وصف ناپذير كرده است .
تواضع و مردم آميزي مولانا در ميان بازاريان و بازرگانان و حتي رنود عياران شهر هم علاقه مندان بسيار براي او فراهم آورده بود.وي كه در موكب مريدان خاص و طالب علمان مشتاق با هيبت و جلال عالمانه به محل درس يا وعظ ميرفت در كوي وبازار با شرم وفروتني انساني حركت مي كرد ،با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا ،سلوك دوستانه داشت .عبوس رويي زهد فروشان وخودنگري عالم نمايان بين او وكساني كه مجذوب احوال و اقوالش مي شدند فاصله به وجود نمي آورد .در برخورد با آنها تواضع ميكرد ،به دكان آنها مي رفت ،دعوت آنها را مي پذيرفت ،واز عيادت بيمارانشان غافل نمي ماند .حتي از صحبت رندان وعياران هم عار نداشت و نسبت به نصاراي شهر نيز با لطف و رفق برخورد مي كرد و به كشيشان آنها تواضع مي كرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان مي گذاشت ناظر به تحقير آنها نبود نظر به تنبيه و ارشاد آنها داشت.
از كثرت مريدان زياده مغرور نمي شد و اگر از تحسين و تملق آنها لذت مي برد ، از اينكه آن گونه سخنان را در حق خود باور كند پرهيز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوي خالي به نظر نمي آمد ناظر به تقرير حال اوليا بود ،در مورد خود چنان دعويها را جدي نمي گرفت .با اين مريدان ،هرگز از روي ترفع و استعلا سخن نمي گفت ،نسبت به آنها مهر و دوستي بي شائبه مي ورزيد و از تحقير و ايذاي آنها ، كه رسم بعضي مشايخ عصر بود ،خودداري داشت.در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهاي ساده ،روشنگر وعاري از ابهام مي داد .آنها را در مقابل تجاوز و تعدي ظالمان حمايت مي كرد ، در مواردي كه خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بيش از د استحقاق بي مي انگيخت از آنها شفاعت مي نمود .درباره آنها هر جا ضرورت مي ديد نامه توصيه به ارباب مي نوشت و هر جا ميان آنها با عمال سلطان مشكلي پيش مي آمد در رفع آن اهتمام و عنايت خاص مي ورزيد. او هيچ اصراري در جلب عوام نداشت ،خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او مي شدند و در بين طبقات امرا و اعيان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسيار داشت .در عبور از كوي وبازار حتي منسوبان درگاه سلطان وقار و استغناي محجوبانه او را با نظر توفير مي ديدند و در اداي احترام به وي از مريدان و طالب علماني كه در ركابش حركت مي كردند واپس نمي ماندند .در تمام مسير او هر كس فتوايي شرعي مي خواست ،هر كس مشكلي در شريعت يا طريقت برايش پيش مي آمد ،وحتي هر كس مورد تعقيب يا آزار حاكمي يا ظالمي بود عنان او را مي گرفت ،از او سوال مي كرد ، با او مي گفت و مي شنيد ،و از او ياري وراهنمائي مي جست .
معهذا خار انديشه اي مبهم و نامحسوس اين غرو ر وناخرسندي او را منغض مي كرد .بيحاصلي علم ،بيحاصلي جاه فقيهانه و بي حاصلي شهرت عام هر روز بيش از پيش در خاطرش روشن مي شد .درس ،فتوا و تمام آنچه وي آن را به قول مريدان براي نيل به اكمليت جستجو كرده بود هر روز بيش از پيش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش مي رسيد .كداميك از اينها بودكه انسان را از حقيقت ،از انسانيت و از خدا دور نمي ساخت ؟
با اين مايه شهرت و اين اندازه حيثيت انسان مي توانست قاضي و حاكم شود،مستوفي و كاتب شود ،والي ووزير شود ،در اموال يتيمان و املاك محرومان به هر بهانه اي تصرف نمايد ،اوقاف و وصايا و حسبت و مظالم را قبضه كند ،امابا آنچه از اين همه برايش حاصل ميشد جز آنكه هر روز بيش از پيش در حيات بهيمي مستغرق گردد و هر روز بيش از پيش از حقيقت انساني ،از كمال نفس و از راه خدا فاصله پيدا كند چه حاصل ديگر عايدش ميشد. به اعتقاد وي تا آنجا كه سلوك روحاني سير الي الله بود ضرورت پيروي از شريعت را از سالك را از هر گونه بدعتگرايي و انحراف پذيري باز مي داشت .مولانا كه هر گونه تجاوز و عدول از احكام شريعت را در اين سلوك از جانب سالك موجب ضلال و در خور تقبيح مي دانست رعايت اين احكام را نه فقط لازمه تسليم به حكم حق بلكه در عين حال متضمن مصلحت خلق نيز تلقي مي كرد .از جمله يك جا كه براي علماي اهل ديانات به تقرير علل غايي اجكام شريعت مي پرداخت خاطر نشان كرد كه ايمان ناظر به تطهيراز شرك بود،نماز توجه به تنزيه از كبر ،زكات براي تسبيب رزق منظور شد،جنانكه هدف از منكر به جهت تقويت دين بود،امر به معروف به رعايت مصلحت عام بود و نهي از منكر به جهت بازداشت بي خردان از نارواييها ضرورت داشت.بدين گونه حكم شريعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان مي داد .
از مقامات تبتل تا فنا
زندگي مولانا براي يارانش كه در آن هرگز به چشم عيبجويي نمي ديدند نمونه كمال و سرمشق كامل سلوك انساني بود . با آنكه در سلوك با اعيان و اكابر ادب را با غرور و دلسوزي را با گستاخي مي آميخت ،در معامله با فقرا و ضعيفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمي برد .با ياران خويش هماره با دوستي ودلنوازي سلوك مي كرد و جز به ضرورت تنبيه و ارشاد ،از آنها رنجيدگي نشان نمي داد .هيچ كس به اندازه او قدر دوستي را نمي دانست و هيچ كس مثل او با دوستان خويش يكرنگ وعاري از ريب و ريا نمي زيست .دوستي براي او عين حيات و در واقع عين روح بود .بدون دوستي انسان در ظلمت خودي مي ماند .اين چيزي بود كه انسان را از خودي مي رهاند ،او را طاهر مي كرد .از خودنگري مي رهانيد و غير نگري را براي او وسيله رهايي از خودي ـكه در اوج حيات حيواني بود تعليم مي نمود .خود او در سلوك با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمي كرد.ادب براي او سنگ بناي تربيت روحاني بود .در نظام تربيتي او،كه بيشتر عملي بود تا نظري ،ادب در عين حال هم مصلحت محسوب مي شد و هم ضرورت .اخلاقي كه او آن را مبناي تربيت وسلوك ياران مي كرد از تواضع ادب شروعمي شد .تواضع خالي از مذلت و ادب مبني بر شناخت حق .در واقع هر گونه سلوك روحاني از مجاهده با نفس آغاز مي شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غريزه تجاوز جويي حيواني ممكن نيست ،لاجرم هر گونه سلوك در خط سير رهايي از خود تواضع انسان را مطالبه ميكند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلي او عبارت بود از عظمت كبريا-كبريا و عظمت سلطان العلمايي.
اين طرز تلقي از انسان و عالم جهان بيني مولانا را بر غايت انسان ـدر واقع غايت انديشه كه جوهر انساني است.و همچنين بر تقدم آنچه مجرد انديشه اوست بر جميع عالم مبتني نشان ميدهدودر عين حال اشارت به تحولي كه دايم غير مجرد را مجرد و واقعيت محدود را به واقعيت مطلق تبديل مي كند به جهان هستي مولانا صبغه معني گرايي شديد و پويايي ديالكتيك قابل ملاحظه مي بخشد.بعضي صاحبنظران حتي كوشيده اند اين تحول ديالكتيك گونه مولانا را تقريري مشابه از انديشه يي كه در تعليم هگل آلماني هست فرا نمايند.
اينكه هگل با چيزي از انديشه مولانا پاره هاي آشنايي داشته است نكته ايي ست كه لااقل دايرة المعارف فلسفي خود او در اين باب جاي ترديد باقي نمي گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتيجه بيش از آن با تعليم هگل فاصله دارد كه تصور ارتباطي بين آنها را قابل تأييد نشان دهد .
دنيايي كه مولانا سير روحاني خود را،وتمام عالم تكامل مستمر و تحول بي وقفه خود را در آن طي مي كنند دنياي تحول است ،دنياي تنازع بين اضداد و تضد بين آكل ومأكول است .پس هر جند سلوك روحاني از تبتل حاصل مي شود ،لازمه آن قطع پيوند با عالم نيست با تعلقات است .سالك طريق اگر ملك عالم را هم در تسخير خويش دارد با چنان بي تعلقي بدان مي نگرد كه ملك عالم را لاشي مي يابد و از دست دادنش ذره اي دغدغه ونگراني در وي به وجود نمي آورد.
مولانا عشقي را كه خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساري مي ديد از اين رو به همه ذرات عالم عشق مي ورزيد نگاه او گرم وگيرا بود ودر چشمهايش خورشيد پاره ها لمعان داشت.كمتر كسي مي توانست اين چشمهاي درخشان وان نگاه نافذ را تاب آورد. و شايد اينجا اين جمله مصداق بارزي باشد براي مولوي كه نوشتن درباره او مثنوي هفتاد من كاغذ خواهد شد، كه البته لذتي چون عسل را به كام خواننده خواهد ريخت.